تبليغاتX
تنها آن است که خود را نشناخته باشد

تنها آن است که خود را نشناخته باشد

درد عشقی کشیده ام که مپرس

نمی دونم مال کیه

دست به کار شدم. دوباره قلم برداشتم تا بنویسم؛ تا بعدها بخوانم و امروز برایم تازه شود. وقتی در لحظه لحظه های زمان و در گوشه گوشه های مکان سرک می کشم هر لحظه زیباتر از قبل و هر گوشه درخشان تر از گوشه ای دیگر به چشم می آید.


آری؛

زندگی زیباست؛ زندگی جای من و توست


زندگی حرف قشنگی است، که بر صفحه تاریخ نوشته است هم او

زندگی آینه ای در قلب است

زندگی دورنمای مرد است زندگی بوی گل و بوی ن است.


زندگی آرمیدن در چمن است

وقتی از صبح برایم گفتی،

وقتی از درد مرا آشفتی ،

خوب دانستم؛

زندگی درد غم و شادی و محنت به هم است

زندگی شور نمک، شهد عسل، تلخی دوران غم است.

زندگی لحظه عاشق شدن است

زندگی فرق میان من و توست


***


زندگی سوت قطاری است

که از دشت خدا می گذرد.

وز پی اش دود بلا می خیزد.


زندگی چرخ بلندی است،

که آرام و متین می چرخد.

جنس آن چوب درختی است که از خاطره ها می خیزد.


شاید نه!

شاید از غصه شب های دراز من و توست

شاید از شرشر رود دل ماست.

شاید از قطره اشک پدر مرغابی است.

شاید از سوز صدای نی چوپان غم است.


زندگی رود نبود؛

ولوله بود

زندگی جوی نشد، زمزمه شد.


حرف تاریخ مرا می آزرد.

یاد دوران سیاهی می داد.

یاد ظلم من و تو سوی درخت

سوی آواز پر چلچله ها

یاد سنگی که شکستش پر یک مرغابی

یاد دردی که کشیدم جهت بی خوابی.

یاد فریاد بلندی که سر مادر خویش

سر هر کوچه و بازار کشیدم بر خویش

یاد گلگون کفنی کاو دل من را زد و رفت

آتشی بر چمن و خرمن ما ها زد و رفت

یاد آن زمزمه ای کز دل دریا آمد

گفت برخیز و بیا نوبت ما باز آمد


یاد یاران و دل افروزان بود

زندگی جامه کنده ز تن ایمان بود


زندگی، زندگی و زنده نمایی به تن است

زندگی مرده پرستی من است

زندگی، زندگی است

زندگی بندگی است

زندگی بندگی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:48  توسط تنها  | 

حافظ

ما نگوییم بدو میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه در دفتر دانش نزنیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التـفـاتـش به می صاف مروق نکنیم

خوش برانـیم جهــــان در نظر راهروان

فکـر اسب سیــه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتــی اربــــاب هنـــر می شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:31  توسط تنها  | 

شعر:مترجم: کامبیز تشی‍ّعی

بهانه‌اند لباسها. به حالتی
گوناگون در می‌آیم هر روز.
اگر حس می‌کنم راهبه‌ام، در عصر
بانویی پ‍ُر از جواهرم، و بعد باز می‌گردم به عمقم
ای کاش برای چهره نیز می‌توانست همچند باشد، اما همچو دلقک‌ِ نمایشگاهم.
گاهی دستم نقابی شاد
نقاشی می‌کند و گاهی هولناک.

 

 چیزی که یک رؤیا بود، اگر خوش‌طالع باشی
و به حقیقت بپیوندد، با شتاب باید
بجهی برای مکیدن هر قطره‌اش
یک تأخیر کوتاه، برایت فاجعه‌ای خواهد بود.
رؤیای به حقیقت پیوسته، یک مژه بر هم زدن است
ج‍ِنی‌ست که سپیده‌دم می‌ربایدش
و اگر ادامه بیابد؟ نیرویی که رشد می‌کند
خیلی سریع فرمانروای مستبد تو می‌شود.

 

م‍ِه‌آلود چمنزار
چهرة واقعی‌مان را
با پردة تئاتر، نقاب،
سپر و تور می‌پوشانیم.
بی‌آلایشی‌ِ نیلوفر آبی
و ماهیت نیش‌ِ گزنه
را باید یافت.
لباسها، بهانه‌ها. تو که عاشقم هستی
مرا وصف کن، تفسیر کن، در تابش نور بنگر،
بو کن، حفر کن، درک کن و بیاب
سوزن‌ِ طلایی را در خرمن کاه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:28  توسط تنها  | 

شعری که خوشم اومد از یه وبلاگ برداشتم

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
بوسه ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر اه او
گفت یارب از چه خارم کرده ای ؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟
جام لیلا را بدستم داده ای
و اندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست، آنم میزنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی اما، نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
سال ها او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:42  توسط تنها  | 

چرا وبلاگ آپ نمیشه

چرا من نمی نویسم؟

آخه پر از شلوغم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:36  توسط تنها  | 

آف

کاش برگهاي اخر تقويم عشق ...حرفي از يک روز باراني نداشت کاش ميشد راه سخت عشق را ... بي خطر پيمود و قرباني نداشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:24  توسط تنها  | 

حجاب

حتما بخونید  http://hijab.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط تنها  | 

آف

 Vatan yani safe noono safe shir, vatan yani hamash dargir dargir, vatan yani hamin benzin hamin naft, hamin nafti ke toye sofreha raft, vatan yani tamame sahme mellat, ye tike noon o baghi ham khejalat, vatan yani ke eslahate chini, vatan yani ke rooze khosh nabini, vatan yani hamin aeineie degh, vatan yani khalayegh harche layegh, vatan yani tahamol tab taghat, vatan yani hemaghat dar hemaghat!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:52  توسط تنها  | 

آف

 atal matal ye morche/ ghadam mizad to kooche /omad ye kafshe velgard /paye ono lagad kard/ morcheye pa shekaste/ rah nemire neshaste /ba bargi pasho baste /nemitone kar kone/ doneharo bar kone/ to loone anbar kone/ morche jonam to mahi /eib nadare siyahi/ khob beshe pat elahi / afarin koochooloo eno hefz kon farda miporsam

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط تنها  | 

سلام از نو

نویسنده سخت سرش شلوغهدلم واسه همه ی دوستای اینترتی حرفه ایم تنگ شده. واسه تموم برنامه نویسای قدیمی. واسه گیم میکرا-واسه همه ی بچه های درس خون و واسه همه ی دوستای مودب و مهربون. من فعلا رو چند تا پروژه دارم کار میکنم و این نزدیک به ۱ سال هست که وبلاگم رو آپدیت نکردم. به هر حال منتظرم تا دوستای قدیمی بازم با نظراتشون خوشحالم کنن. توصیه من به شما:

نماز اول وقت رو فراموش نکنید. بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:7  توسط تنها  | 

شعر-khayyam

می در کف من نه که دلم در تابست

   وین عمر گریز پای چون سیمابست


دریاب که آتش جوانی آبست  

هُش دار که بیداری دولت خواب است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 5:9  توسط تنها  | 

شعر-khayyam

ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم   وين يکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازين دير کهن در گذریم   با هفت هزار سالگان سر بسریم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 4:2  توسط تنها  | 

شعر-khayyam

شيخي به زني فا.حشه گفتا مستي-

--هرلحظه به دام دگري پا بستي--

--گفتا شيخا هرآنچه گويي هستم-

--آيا تو چنان که مي نمايي هستي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط تنها  | 

یادگار وبلاگ دوستانم

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط تنها  | 

برگرفته از komakam-konid.blogfa.com

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم

شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را

به زلف کودکی آویخت

تا او را بخنداند

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:6  توسط تنها  | 

آف

ای کاش کودک بودم ، تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقّاشی روی دیوار بود.

تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسّمی تلخ بر لب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم

تا در اوج ناراحتی و درد

با یک بوسه ی مادرم ، همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:55  توسط تنها  | 

هدیه ی من به تو

یکی از بهترین وبلاگ ها با عنوان درد های یک پسر تنها http://www.mydoom.blogfa.com

اما خوبی ها رو وردار و به ظاهر نگاه نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:21  توسط تنها  | 

سلام از نو

چون من درسام سنگین تر شده کم تر اینجا هستم. ولی اگه خدا توفیق بده این وبلاگ رو سر و سامون میدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:24  توسط تنها  | 

طنز از حسابداری

یک شعر گفتم به درخواست دوستان(یه دوست که دنبال ضرب المثل راجع به حسابداری می گشت)

من یک حسابدار استم-یه بسته پول تو دستم
هر صبح من ز خونه-تا بانک می روستم
---
یک روز در تجارت-یک روز در خیابان
از بهر پول شمردن-4 زانو می نشستم
---
بابا نوئل کجایی- الحق تو بی وفایی
 ُمردم من از گدایی-کیف بابام تو دستم
---
یادش بخیر یک روز-بودم تو بانک ملّـت
روزی که زنده بودم-امروز مرده هستم
---
خاک بر سر حسابم-با اون ماشین حسابم
حالا تو رخت خوابم-چون که مریض و مستم
---
بیرون شدم من از بانک ، رفتم سراغ یک کار
حالا تو قهوه خونه - من نلبکی به دستم
---
باور کن ای رئیس جون-امروز من غریبم
کس را نمی فریبم- جونت خالی نبستم
---
حالا که مست مستم- و چون خالی نبستم
آشتی بکن تو با من-یک چک بده  به دستم
---
دیگر غمی نباشد- از بهر هر حسابی
آری دوباره از نو - من یک حسابدار استم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:4  توسط تنها  | 

آف

دکتر پژوهان با ارسال نامه اي به يانگوم، از او براي عمل پير بابا کمک خواست
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 19:43  توسط تنها  | 

آف-تکرار-خوباشو یاد بگیر بداشو بنداز دور

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم.

 وقتی شبا به اسمون نگاه می کنم یاد لبخند زیبایی تو می افتم یاد نگاه قشنگ که داری مثل ستارهای هستی که همیشه تو اسمون می درخشی و من از درخشش تو جونم می گیرم اره منم باز اون دیونه عاشق همیشگی ات که همیشه به یادته و در اوج نگاه به تو ستاره ای که می درخشی می خوام داد بزنم دوست دارم و فقط تو رو دارم

خداحافظ همین حالا خداحافظ که چشمام تر شده از اشک که بخاطر اینکه بدونی هیچ وقت نمی ری از یادم . اگر غصه هزاران دارم روح پریشان دارم گله از باریدن باران دارم دل گریان لب خندان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم

ما کسايي رو که به فکرمون هستن به گريه مي اندازيم . ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن . ما به فکر کسايي هستيم که هيچ وقت برامون گريه نمي کنن . اين حقيقت زندگيه . عجيبه ولي حقيقت داره . هيچوقت براي تغيير دير نيست ... چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود .

 حالا خانم های محترم چه طور می توانند یک مرد را راضی و خشنود کنند: فقط دست از سرش بردارید و تنهایش بگذارید !

------------------

 همه روزه روزه بودن- همه شب نماز کردن

 همه سال حج نمودن -سفر حجاز کردن

 ز مدینه تا به کعبه -سر و پا برهنه رفتن

 دو لب از برای لبیک- به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد -همه اعتکاف جستن

 ز ملاهی و مناهی- همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن- به خدای راز گفتن

 ز وجود بی نیازش- طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را -ثمر آنقدر نباشد

 که به روی نا امیدی- در بسته باز کردن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:18  توسط تنها  | 

آف.جک

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است وگاه نگاه غریبه این درد مشترک من وتوست که گاه نمی توانیم در چشم یکدیگر نگاه کنیم.

ميدونستي دستاي سرد من چقدر به گرمي دستات نيازمنده اينقدر دست تو دماغت نميکردي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:1  توسط تنها  | 

آف

شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو بازاینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگرمرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست در دل چگونه یاد تو می میرد؟ یاد تو آن خزان دل انگیزست
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:0  توسط تنها  | 

یه عده نظر خصوصی می دن

یه عده نظر خصوصی می دن  می گن شما ؟

بعدش اسم وبلاگ یا ایمیلشونو نمی دن - من چطوری بگم من کیم؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:46  توسط تنها  | 

فریاد من درون دل من خاک می شود

متونی بسیار بسیار زیبا برگرفته از وبلاگ http://shabtab2006.blogfa.com :

آدم به زمين آید

اين حادثه رويا نيست

 اين فرصت بي تکرار 

عشق است معما نیست
--------------------------------
اگر ماه بودم

به هر جا که بودم سراغ ترا از خدا می گرفتم

و گر سنگ بودم

به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی

به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی

و گر سنگ بودی

به هر جا که بودم مرا می شکستی

مرا می شکستی
--------------------------------
قطره ها ، چشم انتظاران همند

 

چون به هم پیوست جانها بی غمند

 

هر حبابی دیده ای در جستجوست

 

چون رسد هر قطره گوید دوست ،دوست

 

با تب تنهائی جانکاه خویش

 

زیر باران می سپارم راه خویش

 

 سیل غم در سینه غوغا میکند

 

قطره ی دل میل دریا میکند

 

قطره ی تنها کجا؟ دریا کجا ؟

 

 دور ماندم از رفیقان تا کجا؟

 

می روم شاید کسی پیدا شود

 

بی تو کی این قطره دل دریا شود؟
-------------------------------------------
به پندار تو:

 

جهانم زيباست!

 

جامه ام ديباست!

 

ديده ام بيناست!

 

زيانم گوياست!

 

قفسم طلاست!

 

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

-------------------------------------
ای روشنان عالم بالا ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من زمن بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

 شاید خدا به دل اندازدش که من

 زین آه وناله راه به جایی نمی برم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما اگر خدا بدهد عمر دیگری

----------------------------------------
 قلب تو پر شراره از عشق بگو


 وي درد تو بي شماره از عشق بگو


 اميد رهايي ام از اين دريا نيست


 اي پهنه ي بي کناره از عشق بگو


تا شب پره ها باز ملامت نکنند


با اين شب بي ستاره از عشق بگو


 ديريست که مي رويم و نا پيداييم


 درمانده که چيست چاره از عشق بگو


 تا ياد تو را به لحظه ها نسپارند


 هر دم همه جا هماره از عشق بگو


گاهي سخن سکوت را مي فهمند


 لب دوخته با اشاره از عشق بگو


 وقتي ز قصيده ها غزل مي سازند


 بنشين و به استعاره از عشق بگو


تنهاي من اي با من تنها ، تنها


 از عشق دوباره باز از عشق بگو
--------------------------------------
چرا از مرگ مي ترسيد
چرزا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام خاطر من مي کند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد
 مگر افيون افسونکار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي کارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
 براي يک نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد
کجا آرامشي از مرگ خوشتر کس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي که هوشياري نمي بيند
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوي مرگ مهربان آنجاست
 سکوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشي است
تنه فريادي نه آهنگي نه آوايي
نه ديروزي نه امروزي نه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي که بيداري نمي بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران که آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين ننامردم صدرنگ بسپاريد
که کام از يکديگر گيرند و خون يکديگر ريزند
درين غوغا فرومانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيد
------------------------------------------------------------

منبع :  http://shabtab2006.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:33  توسط تنها  | 

http://shima-babaee.blogfa.com

مطالب زیر بر گرفته از وبلاگ یه دوسته

واقعا عالیه - واقعا تاثیر گذاره

http://shima-babaee.blogfa.com

یه متن رو یه جا خوندم که خیلی قشنگ بود

بابایی دلم گرفته

دلم تنگه

یادته قبلآ مواظب حالم بودی

یادته اولین بار با اون شال قرمز اومدم اونجا

یادتونه شما ازم خواستین بیام

دیگه نمیخواین

همه اینا باعث میشه فکر کنم کمتر دوستم دارین

هیشکی دوستم نداره

دلم واسه مامان تنگ شده

این متنو بخونین قشنگه

 

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

 

She cooked for students & teachers to support the family.
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

I was so embarrassed.
How could she do this to me?
 خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
 به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا  از اونجا دور شدم

 

The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!“

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره

 

I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

 

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟

 

My mom did not respond...
اون هيچ جوابي نداد....

 

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
 حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

 

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
 سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

 

Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

 

I was happy with my life, my kids and the comforts
 از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

 

Then one day, my mother came to visit me.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

 

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

 

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
 دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

 

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
 سرش داد زدم  “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
 گم شو از اينجا! همين حالا

 

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامي جواب داد : “ اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد .

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

 

My neighbors said that she died.
همسايه ها گفتن كه اون مرده

 

I did not shed a single tear.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to
Singapore
and scared your children.
 اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
 خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.
 ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

 

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

 

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي

 

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

 

So I gave you mine.
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

 

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

Your mother.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:10  توسط تنها  | 

من فعلا درس دارم نمی یام

تازه درس هام شروع شده . فقط اگه تلفنومن قطع نشهع و شما دعا کنید شاید بیام
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:24  توسط تنها  | 

آف

be cheshmat biamoz ke harkas arzeshe didan nadarad,be dastat biamoz ke har gol arzeshe chidan nadarad , be ghalbet biamoz ke har kas konje del ja nadarad...!!
به سلطان حقيقت ها فراموشت نخواهم کرد تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند
خواهي که جهان بر کف اقبال تو باشد خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
پرستوها چرا پرواز کرديد؟جدايی را شما آغاز کرديد جدايی بي وفايی قهر و دوری همه باشند گناه آشنايی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:9  توسط تنها  | 

تکه ای رو انتخاب کردم از وبلاگhttp://wildtulip.blogfa.com

 "وطن" این روزها یعنی کراک، تریاک، هروئین، کوکائین، یعنی بوی ادرار پیاده روها، مدفوع زیر گذرها، یعنی وجب به وجب این مملکت را توالت عمومی فرض کردن، یعنی شربت، قرص، دوا، یعنی ایران لهیده و خاک فرسوده و تاریخ ریده مال شده، یعنی سَُرنگ، ایدز، اعتیاد، فقر، فحشا، یعنی هوار، خود فروشی، دگر فروشی، کودک فروشی، زن فروشی، مادر فروشی، یعنی زن = صلواتی، یعنی اشک، سکوت، خفقان، تیغ، خون، جنین چرخ شده، نوزاد سر راهی، کودکان خیابانی، کولی سر چهارراه، جیب بُر اتوبوس، یعنی چادر، ریش، پشم، دروغ، جانماز آب کشیدن، یعنی خدای فراموش شده، امام زاده ی بی زائر، روزه ی نگرفته، ایمان نقض شده، یعنی دلواپسی، پوست و استخوان، سوء هاضمه، گرسنگی، یعنی فرار مغزها، متارکه، کودکان طلاق، یعنی تاریخ مصرف داشتن، انقراض انسانیت، یعنی فاجعه، زلزله، بم، رودبار، سیل، بمب، جنگ، شهید، اسیر، مفقودالاثر، جانباز، یعنی سقوط هواپیما، انفجار قطار، ریزش تونل، یعنی رسوایی، پررویی، سوسک، خر، شیرینی گل محمدی، قتلهای زنجیره ای، یعنی اخبار ساعت بیست و یک، برنامه ی نود، شبکه ی جام جم، سریالهای کشکی، سینمای الکی، موسیقی مبتذل غربی، یعنی قبرستان، گلزار شهدا، قطعه ی منافقین، گورستان خاوران، یعنی فحش خواهر مادر بچه های دبستانی، هتک حرمت استاد به شاگرد، شاگرد به استاد، یعنی مبارزه با بد حجابی، اراذل و اوباش، چاقو، قمه، دشنه، شمشیر، خشونت با خشونت، یعنی قاچاق کالا، دارو، انسان، کلیه، قلب، چشم، یعنی خودکشی با قرص برنج، توهم با ایکس، یعنی بنزین سهمیه بندی شده، ترافیک سرسام آور، یعنی گودالهای درون شهری، نداشتن حقوق شهروندی، زباله، بوی گند، موش، گربه، سگ، یعنی تفتیش عقاید، ترور شخصیت، شقیقه های خونین، یعنی بوی گلوله، باروت، سرب سوخته، یعنی انگشتان شکسته، ناخن های کشیده، زندان، شکنجه، اعدام، طناب، گیوتین، شلیک، دار، سنگسار، خودکشی، ترور، قتل، تجاوز، یعنی تبعیض فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، نژادی، شغلی، ظاهری، یعنی عرب زدگی تمام، یعنی استتار پشت بال کلاغ،

-----------------------

Edame ro ghabol nadashtam nayavordam

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 19:35  توسط تنها  | 

تنها ان است که خود را نشناخته باشد

فقط دلم اومد یه بار دیگه عنوان وبلاگمو بعد مدت ها دوباره تکرار کنم - نمی دونم چرا - ولی فقط همین
+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:2  توسط تنها  |